باور کنید، من آلرژِی دارم به باران
عکسهای زایندهرود را نگاه میکنم. آبِ بیجانی که راه افتاده و جماعتی که دارند از آن فیلم و عکس میگیرند. اصولاً نقش ما در اتفاقات مهم همین است که فقط خیلی سریع دوربینهایمان را روشن کنیم و فیلم بگیریم.
اگر میخواستم همان لحظه یک آرزو کنم که برآورده شود میخواستم خدا زایندهرود را منتقل کند جلوی خانه ما. البته با پُل خواجو که به آن ضمیمه شده باشد. حداقل بار غمهام را میریختم پای آن رودخانه زبان بسته. چه کار داشتم هِی لخت بودنش را عکس کنم؟ من دلم آب روان میخواست. دلم سکوت و صدای جاری آب میخواست. دلم تنگ بود. دلم کوچک شده بود. اندازه سوراخ جوراب یک مورچه. اشک میآمد و میرفت و دستهای من دیگر مالِ خودم نبودند، این دکمهها را من نمیفشردم. گریه نمیکنم باور کن، به جانِ تو، به جان خودم، نمیدانم به جان زایندهرود. اصلاً ما باران نخواستیم همه مال همین رودخانه باشد، هی صبح به صبح از پنجره بیرون را نگاه میکنم و میپرسم: هوا چطوره؟ مامان میگوید: بارونی. میگویم: بازم؟ از همان اول پاییز که شروع کرد به آمدن و هی سروصورت و شیشه عینکم را خیسِ آب کرد، گفتم باشد ببار، ملالی نیست. تو هم حد و اندازهای داری برای خودت، یک روز ابرت تمام میشود، تا کی میخواهد خودش را بچلاند روی سرِ ما؟ نه این که این قطرههای متوالیِ مرطوب من را میبرند به خاطرهای تلخ و یا یاد کسی را روشن میکنند در دلم، نه! فقط حس میکنم آستانه تحملم برای اینهمه احساسات نوستالژیکی که با باران شروع میشود و تا ساعتها و حتا روزها بعد ادامه مییابد، کم شده، تمام شده و من دیگر نیستم مثل آن آدمی که بود.
دیشب توی کتابفروشی دختری با شوهرش آمده بود کتاب بخرند. و آنطور که ایستاده بودند آرنج دختر به شانه من میخورد. پسر گفت: یه کتاب بخر که شب واست بخونم، جواب شنید که: تو واسم انتخاب کن. گفت: مثل بوفکور نباشه ها! خندهام گرفته بود و ایضاً داشتم تهوع میگرفتم. دختر نگاهی تمامقد به من انداخت که سرم را کرده بودم توی کتاب و به جای زیروبالا کردنش به حرفهای آنها گوش میدادم، گفت: به نظرتون چه کتابی خوبه؟ نفس عمیقی کشیدم و گفت: اووووم، بستگی به سلیقه خودت داره. شوهرش خندهکنان گفت: سلیقهاش خیلی خوبه! نخندیدم. به ردیف کتابها نگاه کردم و یک کتاب درآوردم: این خوبه، خیلی قشنگه. دختر ابروهایش را بالا بُرد و گفت: عقاید یک دلقک؟
از کتابفروشی که بیرون آمدم، هنوز بوی باران میداد همه دستها و صورتم، شالم را پیچیدم روی بینیام. باور کنید، من آلرژِی دارم به باران. وقتی میبارد سنگین میشوم، عصبی، تلخ، دوست دارم فحش بدهم، خودم را لعنت کنم که چرا شاعر نیستم، چرا نقاش نیستم، چرا خودم نیستم حتا.
همینجا بود. هی نوشتم و تمام نشد، هی گفتم بس است اما بس نبود. نوشتن دیگر دست خودم نیست، من همان سکوت کشداری بودم که افتاده بود به جان گنجشکها، خیلی وقت است که ندیدم گنجشکی پروبالش را بتکاند از نمنم باران. اَه، باز باران...