نه به خاطر عینک ته استکانی و لباسهایی که از سر بیسلیقگی پوشیده بود چرا که بعد از مدتی به این رسیدم که بیشتر نویسندههای معروف بیسلیقگی عجیبی دارند. آنطور که جمع بودیم در لابی هُتل و من قدمهایم را میشمردم و منتظر بودم، حواسش به ما نبود اصلاً. تا درب هتل شانزده قدم و تا کاناپههای چرمی بیست و سه قدم فاصله داشتم. آقای نویسنده پالتو را که درآورد هندوانهای عریض و برجسته توی بلوزش بود. باورم نمیشد که توی چهارسال آدم این قدر چاق شود، اینقدر چشمهاش ضعیف و با خودم فکر کردم چقدر کتاب خوانده لابد، چقدر هویجهای توی باغچه پژمرده و پوسیده شدهاند و او بدون این که حواسش به رشد هویجهای مملو از بتاکاروتن باشد هی کتابها را خوانده و روی هم گذاشته. به طرفش که رفتم خندهی کجی روی لبش بود. داستان به دست روی صندلی کناریاش نشستم. جمله به جمله که پیش میرفتم و به صدای خودم که توی سالن پخش میشد گوش میدادم آقای نویسنده هی چیز مینوشت توی دفتر یاداشتش که بعد هر چه با حرکات دقیق چشم مرورشان کردم چیزی نفهمیدم جز این که آقای نویسنده داستانم را دوست نداشت. از خودم پرسیدم به جز اسم و فامیل که خب شناسنامه ظاهری آدمهاست آیا آقای نویسنده همان مردی است که چهار سال پیش با کت و شلوار خاکستری براق توی سالن آمفی تئاتر کانون هنرمندان سر به زیر انداخته بود و طوری کز کرده بود روی صندلی انگار آمده جایی خواستگاری و حالاست که دختر خانومی خوش برو رو با سینی چایاش بیاید به استقبال؟ غبغباش را خاراند و بعد گفت و گفت و گفت که داستانم باید فلان میبوده و بهمان میبوده و فلان نمیبوده و بهمان نمیبوده. قیافه آقای نویسنده من را یاد مُشتبا میانداخت که تمام بیست دقیقهای که روبرویش نشسته بودم زبانش از حرکت نیفتاده بود و من بعدها حواسم پرت شد از مُشتبا و جورابهای کرم قهوهایش و تنها به این فکر کردم که او درست وسط خلوتِ خالیِ من چه غلطی میکند؟ که چرا مادرش مثل سوگلی ناصرالدین شاه قهقهه میزند و مُشتبا انگار که تمام اعتماد بهنفسی که توی دنیا معلق و بیصاحب مانده را قورت داده تا از خودش و تواناییهایش تعریف کند و دنیای من را پُر کند از جملات پرت و بیمعنی. آقای نویسنده میگوید: حرفی ندارین خودتون؟ حرفی نداشتم. تنها داستان له شدهام را توی دست فشردم و بهش گفتم: عزیزکم نگرانش نباش، اما چقدر درد و خستگی توی تناش بود. + بعد اما فهمیدم آقای نویسنده فریبم داده، داستانم از بین هجده اثر رتبه اول را گرفت (آیکون راوی با چشمهای از حدقه بیرون زده و فکی چسیبده به زانو) باز هم برف بود. مامان دستهای شش سالگیام را میکشاند در برهوت برفگرفته و من زانو از برف بیرون میآوردم و باز فرو میبردم در برف. مربی صورتم را توی دستهایش گرفت و گفت: چقدر سردی. مامان تند و باعجله لباسهایم را عوض میکرد. دامن چیندار، روسری تور، کفشهای مخمل پولکدوزی شده. پرندهای نوک میزند به خوابم. مرد اسکیمو نوشتههایم را بلند بلند میخواند. صدایش خشن است، بدون آهنگ و کشش. هوایم یخبندان، گلویم باد کرده. نامه مینویسم برایت تا آغوشت را پُست کنی، مربی با دست اشاره میکند که یعنی شروع کنم. دستهایم را در هم قفل کردهام، شاید کسی در گوشم گفته بود که بعدها قرار است بنویسم این روز را و باید دقت کنم چیزی جا نماند بین فصلهای تکراری. کسی با صدای من بر طبلی ضرب میگیرد. مربی به نوبت همه را روی صحنه میفرستد، دستهایم از هم باز میشوند، بالا میروند و پایین میآیند، راوی بودم هنوز و داستان را از همینجا شروع کرده بودم، جایی که مرد اسکیمو کلمههایم را به جای دانه به پرندهها داد تا هر کدام آوازی سر بدهند از دلتنگی. حالا من، اینجایم. + فوراً نیازمندم: اگر کسی احیاناً کتاب گربههای آدمخوار را خوانده لطفی کند و برایم انتهای داستان پروانهی شبتاب را خلاصهوار تعریف کند. صفحات 32 تا 49 کتابِ من جایی احتمالاً بین توکیو تا اینجا از دست رفتهاند. حالا فکر کنید من چه حالی میتوانم داشته باشم! آهـــای دارنده کتاب! بیا و این راوی را که بعد از رسیدن به صفحه سی و دو هنوز به اغمای حاد پیشرونده گرفتار شده، نجات بده. لطفاً. امروز که چشمهایم باز شدند شک داشتم که هنوز زندهام، تنها تپش تند قلبم بود که میگفت: دختر! حواست کجاست هنوز توی این دنیایی. گلهای ریز سفید و سیاه دستنبدم مرا میبرد به عطر سیب و چای دارچین. آخ چقدر میخواستم، کمی آرامش. چمدانم را بستهام، دستکشهای قرمزم را که همیشه به خاطر رنگ تندشان ته کمد میانداختم، توی مشت گرفتهام. برف. نوشتن. زمستان. بالاخره توی سیبری جایی را اجاره کردهام اسکیموها بهش میگویند ایگلو، کوچک و دنج است. برایتان آدرس میگذارم، قدمتان روی چشم. فقط کمی شرایط دشوار است و خُب، من مهماننواز خوبی نیستم. آدرس: کمی آسمان و بالهای سفید درناها، ایستگاه سیبری، کنار تپههای برفی، ایگلوی یکی مانده به آخر. راوی غمگین.
